باز اومدم بچه ها سلام
حتما تو دلتون میگید اه باز دوباره این سرو کله اش پیدا شد ولمون نمیکنه ـ ای بابا این چه حرفی من شما رو نداشته باشم کی رو داشته باشم ـ اگه ما نخوایم تو ما رو نداشته باشید کی رو باید ببینیم ـ دستت درد نکنه دیگه ۲۷ تا نظر فقط گفتن نرو بعد تو هی میگی برو ـ از اون موقع که گفتی میخوای بری ۳۹۰۰ تا بازدید کننده بود ولی الالن۴۳۰۰ تا است از این ۳۰کم کن میشه ۴۰۷۳ اینقدر میخوان تو بری ـ نه عزیز اونا نظر ندادن تا دل من رو نشکنن هنور به کلی ها خبر ندادم تازه همه فامیلا مون هم میگم برو دوباره شروع کن میدونم دروغ میگن ولی میگن دیگه اونا هم تو دلشون میکن هی واسمون آف میفرسته کوله پشتی اپدیت شد همون بهتر که بره ـ چرا خودت رو دری گول میزنی ـ راست میگی پس باید برم دیگه برگشتن من هم الکی بود دوباره خداحافظ بیکاریم دیگه چه کنیم با خودمون حرف میزنیم ![]()
![]()
+ نوشته شده در 85/05/29ساعت 13:49 توسط فرامرز |
بچه ها با اجازتون دیگه رفعه زحمت میکنیم دیگه کاری ندارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای![]()
+ نوشته شده در 85/05/16ساعت 20:15 توسط فرامرز |
سلام دیدم داره دیر میشه واسه آپ کردن گفتم حالا که بیکار هم شدم بیام یه آپ بکنم تو آپ قبلیم گفته بودم تو این یکی آپم بهتر و بیشتر بنویسم یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم بود رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد کارمند پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که آنها جیب خود را جست و جو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجا دهند خوشحال بودند همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند مضمون نامه چنین بود خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته باشند...!!!!!!!! این هم عکسی که برای این موضوع در نظر گرفته ام البته بستگی داره این موضوع رو چه طور نگاه کنی شاید واقعا احتیاج داشته ولی امکانش ۱۰٪(از نظر من خوب دیگه بریم سر این بدون شرح راستی این دفعه آپم چطور بود خوب بود؟ پس نظرات رو هم باید خوب باشه ها بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای
![]()
(حالا من چه آپ آپی می کنم
)راستی خوب که هستید خدا رو شکر که خوبین
یه مطلب باحال گیر آوردم واستون که میخوام روی اون مانور بدم و یه عکس هم درباره اون بزارم
البته جای بدون شرح محفوظ است
خوب دیگه بزارین یه کم با بینندگان وبلاگم حرف بزنم
چه خبرا خوبین خوشین چی کارا می کنین
به همین زودی می خواین از دست ما راحت بشین
خوب دیگه زیادی حرف زدم ولی میدونم که کم حرف میزنن
اصولا من آدم کم حرف و مظلوم اینجوری هستم و اصلا شیطونی هم نیمکنم
خوب دیگه چه کنیم به خاله هام رفتم
و از قدیم و ندیم میگن بچه حلال زاده به داییش میره
حتما این مطلب رو بخونید
در ظاهر یه طنز
و در عمق مطلب کلی حرف هست![]()
که روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند
در نامه اینطور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستن که زندگی ام با حقوق نا چیز بازنشستگی می گذرد
دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید
.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم
یکشنبه هفته دیگر عید است
و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم
.هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم
. تو ای خدا مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...![]()
.در پایان ۹۶ دلار جمع شد
و برای پیر زن فرستادند....![]()
.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید
که روی آن نوشته بود نامه ای به خدا!
؟ با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی رو با هم بگذرانیم
من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...![]()
![]()
![]()
) ولی به هرحال پیرزن باهوشی بوده ![]()

در راستای سخنان قبلی من که گفته بودم
دخترا بی جنبه هستن این عکس رو هم میزارم که ثابت بشه بهتون اینها چه قدر بی جنبه تشریف دارن
ولی قربونش برم ما پسرها کاملا با جنبه عقده اینجور چیز ها رو هم نداریم
خوب دیگه امیدوارم با حرفام و عکسام تونسته باشم رضایت هم نوعان یعنی پسرهای گلم رو کسب کرده باشم و من از اونا حمایت بیشتر رو میطلبم
و خواهشمند است خانم هایی که اعتراض دارند دست خالی انجام بدن باشه![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 85/05/10ساعت 22:30 توسط فرامرز |
به ببین کی اینجاست آقا فرامرز این دفعه وقتتون رو زیاد نمی گیرم آری اکنون شروع یک پایان است پایان با تو بودن و شروعی سرودن.. و چقدر شیرین است و زجر آور چنین شروعی و چنین پایانی حال من مانده ام و انتظار و انتظار... تا شاید شعله ی وصالی دیگر قهقه هی یخ بسته مرا عاشقانه به بازی گل شعر و شکوفه دعوت می کند نمیدانم چرا قانون عادت در هندسه مجهول روحم اعتباری ندارد و هر روز التهاب سرد فراق روز مرگی تشنه ام را حریص تر می کند آری فلسفه خشن فراموشی در گنجینه عواطف من نا خود آگاه طرد شده است پس این دیوار های چینی افزون پیروزیتان را به رخ سادگی من نکشانید بید شادمانی من با باد شکوه شما هی نمیلرزد خوب دیگه این هم از این آپ دیگه ی من این آپ رو زیاد طولانی و کشدار نکردم یه آپ معمولی که همه می تونن بکنن کردم گفتیم ما هم همرنگ جماعت بشیم خوب دیگه ایشالله دفعه بعدی جبران می کنم بـــــــــــــــــــای بــــــــــــــــــــای
الان خیلی خوشحال شدید نه؟
می دونستم که خوشحالید![]()
فقط یه مطلب می نویسم میرم
و یه خبر ناراحت کننده
این دفعه گفتم یه رحمی به دخترا بکنم و بدون شرح نزارم
(البته رحم به خودم کردم دیگه حال .... رو ندارم
)خوب دیگه قرار بود زیاد وقتتون
رو نگیرم ولی این دل اجازه نمیده که هی می گه حرف بزن
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 85/05/03ساعت 22:50 توسط فرامرز |
سلام
خوبین
من که خوبم امیدوارم شما هم خوب باشین
(بازم عین قبلی ها شد که
)
این آپم رو همه می دونید در باره چیه دیگه
خوی زیاد تفره نمیرم بریم سر مسابقات چهار جانبه
اول اخبار:
خبرگراری سی ان ان اعلام کرد
که فرامرز مارادونا به تیم دوقوز آباد شهرستان نیشابور پیوست![]()
و دو تن از هم تیمی های اون به علت پنچر کردن توپ تا یک ماه بازی نخواهند کرد
(خاله هام رو می گه
)
و این که بقیه هم بازی می کنن و آبجی فرناز هم تا الان بیشترین خطا رو مرتکب شده
وحسین و فیروزه به دو زوج خط حمله خوب تبدیل شدن![]()
خوب بازی آخر بود و حواشی خاص خودش رو هم داره دیگه
ستاره رفت توپ بخره از شناسمون مغازه بسته بود رفت از اون یکی بخره اون هم بسته بود یکی دیگه رفت اون داشت یکی دیگه رفت واسه اون همه پنچر بودن خلاصه حمید گفت که جوراب هاتون رو دربیارید
گفتیم واسه چی گفت در بیارید دیگه ما هم در آوردیم و با همه جوراب ها یه توپ شماره ۱۰ درست کردیم
خلاصه توپمون هم جور شد و داورمون مانی سوت رو به صدا در آورد
دقایق اول خوب ود ولی عسل مهلبون پاس داد به حمید و حمید هم توپ رو شوتیت ولی از شانس ما توپ با اختلاف کمی از استادیوم که چه عرض کنم از زمین به بیرون رفت
همینطوری شوت هارو می زدیم تا دیدیم نیمه اول تموم شد![]()
نیمه دوم من دریبل زدم خودم رو و رفتم جلو و یه پاس به منا و منا هم درون اوت
و همینطور هی می زدیم تو اوت تا بازی به پنالتی کشید اول اونا زدند منا داروازبان بود ستاره هم هی مسخره بازی در میاورد تا گل نشه
حمید پشت توپ و می زنه توی گل
و ستاره می ره پشت توپ اون هم میزنه و آنا که دروازبان بود اون هم گل می خوره
حالا آنا خودش ضربه رو می خواد بزنه می زنه و به دیرک دروازه برخود می کنه و به بیون میره حالا اگه من این گل رو بزنم ما می بریم فرامز مارادونا خودش پشت توپ و در روبه روی او آنا چیلاورد فرامزر میره ضربه رو می زنه به دیرک دست چپ بعد به راست و بعد به پای آنا و بعد هم توی دروازه
نه صبر کنید مثل اینکه داوران مسابقه بی نام و مانی گل رو نمی پذیرند زیرا عسل مهلبون رشوه داده انگار
و خود عسل ضربه رو می زنه و به توی دروازه
منا اگه این توپ رو گل نکنه ما می بازیم اون هم خدارو شکر گل میکنه
حالا چون ضربه های پنالتی تموم شده باید شیر یا خط بندازم(حالا گیر ندید قوانین رو بی خیال شین)تیم خاله ها شیر و تیم بی نام اینا هم خط میندازه و سکه صاف وای میسته یعنی هر دو تیم برنده اعلام شدن
حالا نتیجه نهایی
۱.تیم خاله ها (فرامرز ـ ستاره ـ منا)با ۷ امتیاز![]()
۲.تیم بینام اینا(عسل ـ حمید ـ آنا)۴امتیاز![]()
۳.شهاب اینا(شهاب ـ فرناز ـ مامنیم (سحر))با ۳ امتیاز![]()
۴.حسین اینا(حسین ـ شیوا ـ فیروزه)۱ امتیاز![]()
خوب این هم از فوتبالمون ناراحت نشین اگه یه موقع چیزی گفتم این در حد یه سرگرمی و یه تفریح راستی بهترین تشماشاگر هم اعلام شد خاله افسانه ![]()
آقای گل یان دیدارها خودم فرامرز مارادونا![]()
خوش اخلاق ترین بازیکن شیوا شد![]()
و خطا کار ترین فیروزه شد ![]()
خوب بریم سراغ بدون شرحمون
این بدون شرح زیاد ربطی نداره ولی بازم می شه به دخترها یه تیکه ای انداخت
ولی سر این فکر نکنم زیاد حرصی بشن
حالا میزاریم دیگه![]()
بدون شرح

+ نوشته شده در 85/04/29ساعت 12:0 توسط فرامرز |
نمیدونم وقتی که میخوام آپ کنم چرا چیزی به ذهنم نمیرسه راستی سلام دیشب جاتون خالی داشتیم تو عرض خیابونمون فوتبال بازی می کردیم خلاصه بازی اول رو که مساوی کردیم داوران مسابقات بی نام و مانی خوب این هم از بازی دیشب ما اگه بازم جا داشتیم شما رو هم بازی می دادیم خوب یه بدون شح دیگه هم واستون گذاشتم ببینید و لذت ببرید
شاید واسه اینکه دیگه تمام فکرم تو اینجا یعنی جایی که دارم می نویسم جمع نیست
برای وبلاگ نویسی باید تمام فکر و ذهنت رو همه رو جمع کنی تو این صفحه مانیتور تا بتونی مطالبی که می خوای بنویسی![]()
جاتون خالی خیلی خوش گذشت کلی پیام بازرگانی هم داشتیم ولی بیشترشون پراید بود
دست اول که من و خاله هام بدویم (ستاره و منا) اونور هم عمو شهاب بود و آبجی فرناز و مامانیم
هی به ستاره می گفتم پاس بده ولی نمیداد
منا هم که تو پخش کنمون بود دیگه هیچی بازی ها به صورت چهار جانبه داشت دنبال می شد یکی تیم خاله ها بود(تیم ما) یکی هم تیم شهاب بود یکی دیگه تیم حسین بود(فیروزه حسین شیوا) یکی دیگه دخمل مهلبون و حمید و آنا بود که تیمشون اسم نداشت دو تا داور هم داشتیم مانی بود و اون یکی بی نام بود ![]()
ولی شهاب اینا بازیشون خیلی خوب بود
خلاصه رسیدیدم به تیم حسین اینا اونا رو با اختلاف یک گل بریدم وایستا خلاصه گل رو بهتون بگم منا پاس داد به ستاره ستاره حسین رو دریبل زد پاس داد به من من هم فیروزه رو دریبل زدم و با یه یه پا دو پا گل رو زدم (گل گل گل گل گل گل گل باری تیم خاله ها ) و تا آخر بازی همین گل بود تا بازی تمام شد
اگه بازی بعدی رو می بردیم ما قهرمان می شدیم
ولی از بد روزگار توپمون پنچر شد و بازی ها به تعویق افتاد قرار امشب ادامش رو بازی کنیم
ولی بهترین بازیکن اگه گفتین کی شناخته شد؟
آقای گل بازی ها هم تا این لحظه آقا فرامرز از تیم خاله هاست ![]()
![]()
ببینید که بعضی دختر ها چه قدر ممکن بی جنبه باشن
و پسر ها کاملا با جنبه تشریف دارن ![]()

+ نوشته شده در 85/04/25ساعت 16:14 توسط فرامرز |
سلام امروز دیدم بیکارم اومدم آپ کنم آرش نیک فرجام سن ۲۴ و همین دیگه مرگ آمد از در اصلی وارد شد مستقیم آمد جلو از زاهروی ورودی عبود کرد پیچید دست چپ اطاق اول نه اطاق دوم جلو در ایستاد کلیدش رو از جیبش بیرون آورد در را باز کرد آمد تو اطاق با دقت توی اطاق رو نگاه کرد اونی که میخواست دید اونی که می خواست چید رفت بالای سر کاکتوس ها بعد رفت در را بست و از همان راهی که اومده بود برگشت رفت دنبال یکی دیگه....................... این هم از رامین خیلی قشنگه بخونین سنش رو هم ۲۲ زده و ساکن تهران هم هستش حکایت یک قطره اشک: حالا بریم به سراغ قسمت پر طرفدار وبلاگ بدون شرح بدون شرح ۴ ![]()
امیدوارم خوب باشین![]()
ولی هر چی فکر می کنم میبینم که هیچی به ذهنم نمیرسه
همه اینطوری هستن تا میان یه چیزی بنویسن همه موضوع ها و همه فکر هایی که داشتن از بین می ره
این دفعه دو سه تا از مطالبی که برام فرستادند رو می خوام بنویسم
گلچین کردم بخونید حتما خوشتون میاد![]()
:![]()
![]()
سرد سرد بود
...یواش یواش جمع شد
...ذره ذر هاز گوشه کنار ذراتش رو جمع کرد
...حالا آماده بود برای سقوط
...خودش رو پرت کرد
... روی گونه ای خیس غلتید...افتاد به زمین
...دیگه وجود نداشت
...تمام وجودش در سقوطش بود...![]()
این دفعه زیاد تفره نمیرم سریع می رم به اصل مطلب
این یکی دیگه حقیقت داره شاید بقیه کمی تو اغراق شده باشه ولی این یکی سر تا پا حقیقت
میگی نه نگاه کن ![]()

+ نوشته شده در 85/04/22ساعت 13:14 توسط فرامرز |
سلام خوب دیگه این آقای بی نام هم که واسه ما میل نمیزنه یه چیزی از این به بعد لطفا تقاضای تبادل لینک نکنین آخه لینک دادن که الکی نمیشه حالا بریم سر این آپم : بعد از یه مدت وار اتوبوس شدم هوا که قربونش برم گرم آره وقتی کمی فکر می کنی می بینی که نمیشه کاری بریم سراغ بدون شرح: آقا این بدون شرح ما هم عجب طرفداری پیدا کرده بدون شرح ۴ اگه بازم خواستید از این عکس ها زیاد دارم واستون می زارم کلی هستن که من رو تشویق به این کارا می کنن اونا من رو اخفال می کنن من کاره ای نیستم باور نداری؟ برو از ۱۱۸ بپرس بهت می گه تا آپ بعدی بـــــــــــــــــــــــــــــــــای بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای
خوبین؟
ایمدوارم که خوب باشین
ولی گهگاهی باهاش چت می کنم نمیدونم دختره
پسره
کیه ولی هر کی هست باحاله ما هم که خاله دار شدیم از این به بعد هر کی بخواد حرفی بزنه خاله هام رو می فرستم جلو
و مامانی خودم رو اول خاله ها رو می فرستم جلو که اونا رو خسته کنن بعد مامانی رو که کار رو یک سره کنه![]()
![]()
و من هم کلافه عصبانی همه به کار خودشون مشغول بودن یکی با موبایلش بازی می کرد
یکی چرت می زد نمیدون صدای بچه از عقب اتوبوس میومد
یکی آواز می خوند
یه دفعه چشمم افتاد به یکی که از زندگی بیزار شدم
گفتم کاش پیاده میومدم خونه این صحنه رو نمیدیدم آخه یارو بدجور خمار بود یه میله رو گرفته بود هر یک دقیقه می خورد زمین آخر همه اعتراض کردن از اتوبوس انداختنش بیرون من با خودم کلی سوال پرسیدم سوال هایی که نه تنها خودم بلکه مسئولان هم فکر نکنم جواب درست و حسابی داشته باشند مثلا مواد رو از کجا تهیه می کنن این رو شاید یه جواب بتونیم بدیم کلی هستن که مواد پخش کنن ولی اونا از کجا میارن از مرز وارد می کنن دیگه چرا چرا جلوی اینا رو نمیگیرن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
کرد یه سر برین آریاشهر اندازه ی موهای سرتون هست ولی سر حال ترش اونا مایه دارن میخرن و بعد از مدتی دیگهه نمیتونن دووم بیارن آخه موادی هم که مصرف می کنن الکی که نیست همه یا هروئین مصرف می کنن یا کراک آخه معلوم دیگه اگه یه اطلاعات اندکی درباره این جور چیزا داشته باشین می فهمین از هر کوچه که رد می شین کلی بو مختلف مواد به دماغتون برخورد می کنه ولی.................................................................................... بازم باید نقطه بزارم آخه...............................................................................................................
دو تای اولی زیاد طرفدار نداشت
ولی این آخری مثل این که خیلی طرفدار داشته منم که می بینم حق همیشه با مشتری می خوام از این به بعد این بدون شرح رو درباره دختر ها بزارم
یه سه چهار تایی عکس هم دارم
این دفعه یه عکس میزارم کپی کنید بعد بخونین چون اینطوری نمیشه خوندش
بازم میگم دخترهایی که جنبه زیاد نارن لطفا نگاه نکنن یا میکنن دیگه بادمجون ور نکارند
وگرنه به خاله هام میگم(نه اینکه اونا خیلی طرفدار من هستن
)
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 85/04/17ساعت 0:42 توسط فرامرز |
من توی زندگیم هیچ وقت به اندازه این ۶ـ۷ ماهی که وبلاگ میخونم رشد نداشتم از پشت این صفحه شیشه ای بدون اینکه از خونه خارج بشی می شه زندگی مردم رو لمس کرد وبلاگ به من خیلی چیز ها یاد داده و امیدوارم همان گونه که وبلاگهای دیگران برای من مفید بود من هم برای اون ها مفید واقع شده باشم و میتونم بگم که مفید ترین و بهترین کاری رو که توی اینترنت کردم وبلاگ نویسی بوده واسه همینه که دنیای اینترنت یه دنیای بی در و پیکری هست یکی می گه (به شما هیچ ربطی نداره که کی میگه امروز وقتی وارد وبم شدم که یه نگاهی کرده باشم اگه خرابی بود درستش کنم و نظرات رو بخونم از این جور حرفا ... یه دفعه نگاهم به آرشیو ماهانه ام افتاد ۷ ماه از کار وبلاگ نوسی من میگذره وبلاگ من ۷ ماهه شده و داره چهار دست و پاه راه میره شاید مهمترین دلیلش این باشه. این مطلب رو هم یکی نوشته که نمیخواد اسمش فاش بشه و من هم اسمش رو نمیدونم اسمش بی نام این پیغام از طرف من به بی نام: بی نام جان ممنونم تا کی؟
ولی یه نفر می گه) وبلاگ پدیده ای است که می توان به راحتی حرفهایی رو که در دلمون هست رو به نوشته تبدیل کنیم حرف منطقی و درستی و حرف منطقی رو همه میپذیزند امروز همش درباره وبلاگ نوشتم مهمترین دلیلش هم می تونه این باشه:![]()
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟
که بیشتر واسه پسر ها
است ولی واسه دختر ها هم خوبه
بیشتر اطلاعات عمومی ولی از نوع خوبش امیدوارم به دختر ها بر نخوره چون واقعیت تلخ ![]()
بدون شرح ۳

+ نوشته شده در 85/04/09ساعت 16:13 توسط فرامرز |
منم از خدا خواستم درست شبیه همون چیزی که تو از خدا خواسته بودی خدا به من ندادش اما به خاطر این که صلاحم نبود واسه این که لیاقتش رو نداشتم لیاقت داشتن او چیز بزرگ و نداشتم بعد از اون چیزای دیگه ای هم ازش خواستم اما اون بازم بهم نداد ولی من باز هم در خونش رو زدم نشستم زار زار گریه کردم گفتم باشه نده اما ازم رو بر نگردون اگه از خونت بیرونم کنی من می میرم اون بیرون هوا سرده اون بیرون پر از گرگه اون بیرون منو می کشن خدایا بذار اینجا بمونم قول می دم دیگه هیچی ازت نخوام فقط بیرونم نکن فقط روم رو ازم برنگردون نگاهم کرد لبخندی زد و گفت مگه نشنیدی خدا ارحم الراحمین مگه اعتقاد نداری که اگه بنده ای در خونمو بزن من تنهاش نمیذارم مگه نشنیدی خدا از همه بیشتر واسه بنده هاش دل می سوزونه گفتم شنیدم گفت میگه نشنیدی خدا از بنده هایی که کم بخوان خوشش نمیاد گفتم چرا اما آخه خدا جون تو که کما رو هم نمی دی لبخندی به روم زد و گفت میدم هر چه بخوای می دم فقط شاید مدبش با اونی که تو ذهن توئه فرق کنه فقط شاید زمانش طولانی تر بشه ولی فقط مطمئن باش بهت می دم یا اونی که خواستی یا بهترش رو................. سلام معمولا اول نوشته ها سلام میکنن ولی گفتم بزارم اول این آپ رو با یه شعر یا درد و دل یا راز و نیاز خوب آغاز کنم بدون شرح ۲
این هفته هم واستون بدون شرح دارم
امیدوارم این دفعه بهتر بشه
یا بیشتر خوشتون بیاد .از شما بینندگان هم تشکر می کنم
که متن هایی رو به من ایمیل زدید این متن واسه یکی هست که نیمخواد به هیچ عنوان اسمش مطرح بشه
ولی مطمئنم که الان داره این مطلب رو می خونه
.ایشالله مطالب بعدی رو هم از بین مطالب شما عزیزان می نویسم
و ای نکه هیچی دیگه تا آپ بعدی
و نظرات بعدی
بای بای![]()
+ نوشته شده در 85/04/06ساعت 15:30 توسط فرامرز |
سلام خداییش دیگه حال آپ کردن رو ندارم این دفعه هم به خاطر محبت بیش از اندازه ی شما دوستان دارم آپ می کنم حالا نمیخواد گریه کنید بریم به سوی شادی ولی اصلا حال ندارم نمیخوام درباره تیم ملی چیزی بنویسم ولی نباید تقصیر رو گردن کسی انداخت به فکر بازی بعدی باشید و این که این دفعه نه شعر دارم واسه گفتن نه خاطر دارم نه سخنی از بزرگان اصلا نمیدونم چرا آپ کردم ؟ شاید از بیکاری شاید باز حرفیی برای گفتن داشته باشم اصلا شاید بغض کردم دارم می نویسم معلوم نیست و یا از این فشار هایی که روی من دارم می نویسم ولی نیمخوام ناشکری کنم و خیلی از حرفا رو هم به خاطر خیلی ها نباید زذ ولی اگه خدا بخواد واسه آدم خوبی بیاره میاره و اگه بخواد بدی بیاره از همه جهات میاره اگه یادتون باشه تو یکی از آپام گفته بودم که وبلاگ جای خالی کردن عقده ها یا حرفایی که هیج به گوش هیچ کس نمیرسه آره الان دارم عقده ها رو میریزم بیرون شاید خدا رو چه دیدی عقده هام خالی شد و امیدوارم که از این امتحان که خدا از من گرفته سر بلند بیام بیرون این حرفای من بود از این به بعد میخوام یه کار جدید تو وبم بکنم و بدون شرح رو میخوام تو وبلاگم بزارم(از شما خواهش می کنم که نظرتو رو هم بگید هر چی که باشه)و خوشحال میشم که شما هم من رو در آپ و بدون شرح کمک کنین و به آدرس زیر بفرستید : faramarz_carlos@yahoo.com
![]()
بدون شرح ۱

+ نوشته شده در 85/03/26ساعت 15:2 توسط فرامرز |
تمام حقوق این قالب متعلق به HOTR4P میباشد.